سالَش را نمیدانم

از درون رگ هایم سیلی از خشکی جاریست و خود نمیدانم.

نمیدانم که از این خشکی میتوان ماهی گرفت

ماهی گرفت و در تُنگی انداخت و نگاهش کرد و باز نگاهش

کرد تا از قرمزی پولک هایش به دور ترها رفت و ماند

رفت و دید آنچه را همِگان همیشه برایم با سخن تصویر کرده اند و من

هیچ وقت جز برفکش را ندیدم.

در زمانی  ماند که از کنون بسیار دور است و من سالَش را نمیدانم.

در آنجا ماند و باز نگشت تا بتوان از حال آن زمان حال کرد و

دم برنیاورد که تا کس نداند و نتواند از این لذت عمیق من بازیچه ای

برای لحظات سیاهش پیدا کند و از اینکه او را خلع میکنم

دوباره لذتی چند ببرم و همچنان در آنجا بمانم.

بمانم و از طرز نگاه پیرزن بی توقع به شوهر پیرش لذت بَرم

از آنانی که برای کسانِ دِگر همه چیز هستند و برای خود هیچ چیز.

از بوی توت سفید که برای کندنش تلاش میکنم مست شوم و

این مستی را جاودانه کنم

در مستی ام آینده را در خیالم تصور کنم.تصور کنم که

در جایی هستم و اینبار از درون رگ هایم سیلی از خوشی جاریست و

من از این سیل ماهی میگرم و در تُنگی میاندازم و نگاهش میکنم

نگاهش میکنم و به هیچ زمانی نمیروم و در همانجا فقط نگاه میکنم

و از آنچه هست سرشار لذت میشوم نه از آنچه در گذشته بود.

Advertisements

~ توسط صابر در ژانویه 30, 2010.

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: