مرد

•اکتبر 3, 2010 • 2 دیدگاه

saber-مرد

با یه نگاه به همین آدمای کنارم داشتم فکر میکردم که مرد بودن هم داستانیه.

همه ی مردها ازدواج میکنند،بیشتر زن و شوهر ها بچه دار میشن،تعداد زیادیشون

طلاق میگرن.بعضی هاشون میمیرن،مهم نیست،مرگه دیگه.از بین این مرد هایی

که با زناشون زندگی میکنند عده زیادیشون حال حرف زدن رو با زنشون ندارن،

محل سگ میذارن اما محل…البته خیلی از زنها هم همینطورن،اما میخوام بگم

مردی که زن میگیره یا باید انقدر شعور داشته باشه که زنش رو نگه داره یا غلط

میکنه زن میگیره،همین امروز توی مترو که داشتم میامدم خونه یه زن و شوهر

با هم بودن با بچشون،انگار کنار هم بودن براشون زجرآور بود،زوری به هم نگاه

میکردن،نفرتشون از هم دیگرو من حس میکردم.(توی مترویی که خالیه و فقط

من هستم و این زن و شوهر نا خودآگاه نگاه متمرکز میشه،از خاله زنک بازی

بدم میاد).فکر کردم که واقعا نمونه یه مرد خوب چی میتونه باشه،با ذهن ناقص و

خستم که اون موقع داشتم به این نتیجه رسیدم که:

اگر مردی نتونه بعد از چند سال زندگی با زنش صورتش رو نقاشی کنه به درد لای

جرز دیوارم نمیخوره.غلط کرده زن گرفته،من اگه میتونستم و دستم به جایی بند بود

این مرد رو بیچاره میکردم که فقط برای رهایی از غریظش ازدواج کرده.زنهایی

که این پست رو میخونند فکر نکنند که فقط به مردها مربوط میشه،زن هم اگر نتونه

صورت همسرش رو نقاشی کنه باید بره بمیره. والا

این پست فقط در بیان عقیده ای بیان شد،نتیجه گیریش به من هیچ ربطی نداره!

عکس بالا علیرغم غیر عادی به نظر رسیدن یک عکس واقعی است و با مقداری کراپ به

این ریخت در اومده.میبخشید اگر خنده داره.


Advertisements

مونولوگ

•سپتامبر 27, 2010 • 10 دیدگاه

Saber-leev

به دعوت یکی از دوستان که پیشتر برایم با ارزش تر میبود از اینک،رفتم به فستیوال مونولوگ گروه لیو.

اکیپ دوست داشتنی دارند این گروهی که من رو دعوت کرده بودند،مخصوصا یکی از اعضای گروه

که در کوول بودن ید طولایی داره و بسیار ازش خوشم میاد.حداقل اینکه عین بعضی ها فقط در ظاهر

با توخوب نیست.بگذرم.نمیدونم اسمش رو بگذارم شانس یا نه ولی اینکه درست در نوبت تماشای

مونولوگی که من رفته بودم روزی بود که قرار بود سعید چنگیزیان اجرا نقش رو به عهده بگیره.

اسم نمایش کروکی بود،میتونم بگم رگه های صحبت های سیاسی رو میشد به شدت حس کرد،

حرف هایی که شاید تنونیم به راحتی بزنیم رو اونجا میشد شنید خندید نه خنده از سر دلخوشی که

بسیار تلخ،مونولوگ طبق معمول سی دقیقه بود و توی این سی دقیقه بازیگر زندگی خودش رو

کلمه به کلمه با اعداد ریاضی مخلوط میکرد و من به گوش جان میشنیدم،همین استفاده از اعداد

چه دنیای جدیدی رو که بر روی دیالوگ گفتن نگشوده بود،به عنوان مثال از این پس با الگو

گرفتن از چنین دیالوگ هایی میتوان وقتی از دست کسی به شدت ناراحت بود به جانبش فریاد

زد که هووووووش،پدر 769 به من فحش دادی؟!واقعا مثال با نمک تری از این نتونستم بیارم.

به دلایلی انقدر از مونولوگ خوشم اومد که حاضرم دوباره برم.شما هم حتما برید و نیم ساعت از

وقت گرانبهاتون رو صرف تجدید روحیه کنید.از گفتن نکته ای نمیتونم بگذرم که سعید چنگیزیان

در تمام طول نمایش در حال رکاب زدن با دوچرخه بود،تو سالنی به شدت گرم.همین،برید ببینید،

والا،برید ببینید و بیاید اینجا بنویسید،قدمتون رو چشم.

مکان:خانه هنرمندان،سالن استاد انتظامی

ردیف و شماره صندلی:زمین،همنفس با سعید چنگیزیان

فاطمه

•سپتامبر 22, 2010 • 10 دیدگاه

Saber-فاطمه

داشتم خیابون رو به طرف بالا میرفتم که یهو این دوست عزیزم رو دیدم،

تا همین دیروز اسمش رو نمیدونستم،دوربینم همراهم بود،دیدم داره از انتهای خیابون میاد.

منتظرش شدم که برسه به من،این انتظاری که میگم در حد ثانیه نیست،در حد چند دقیقست،

چون به جرات میشه گفت با سرعتی در حد نیم متر در دقیقه راه میرفت،رسید به من و منم

دوربینم رو درآوردم و ازش عکس گرفتم طبق معمول که عکس اجتماعی میگیرم منتظر

بودم یه فحشی چیزی بارم کنه،یه چیزایی میگفت اما نمیشنیدم چی میگه،رفتم جلوی صورتش

که بشنوم چی میگه،خودش صداش رو یه مقدار بلند تر کرد،یه چیزایی میگفت که الان

یادم میافته دلم براش تنگ میشه،نه تنها شاکی نبود که داشت منو دعا میکرد،میگفت ننه

ایشالا مهندس بشی،ایشالا هیچوقت مریض نشی!!باروم نمیشد که این چقدر ماهه.گقتم یه

عکس دیگه ازت بگیرم؟گفت ننه خستم،این ننه ننه گفتناش منو زنده میکرد،اینکه از ته دل

دعا میکرد کاملا حس میکردم،منم گفتم باشه،دیگه عکس نگرفتم و وایسادم باهاش صحبت کردم

گفت اسمت چیه؟گفتم صابر،گفت اسم من اسم امامه،اسم خودش رو میگفت،گفتم مگه

اسمت چیه؟گفت فاطمه زهرا،گفتم خیلی اسمت قشنگه،دوباره دستش رو برد بالا گفت ننه ایشالا

هیچوقت مریض نشی.خیلی دوست داشتنی بود،خیلی.تو اون هوا که من داشتم پوست مینداختم

اون بافتنی پوشده بود،تو تمام این لباسای دوست داشتنیش تنها چیزی که منو جذب کرد اون

سنجاق قفلی روی سینشه،خیلی بهش میاد،عین نگین میمونه،با اینکه صد در صد برای

خودش فلسفه دیگه ای داره.این بود فاطمه عزیز من.

خداحافظی با بلاگفا،توضیح،پاییز و دوباره سلام

•سپتامبر 18, 2010 • 4 دیدگاه

Saber-autumn

از بلاگفا خسته شده بودم.حال نوشتن رو ازم گرفته بود و این آخری هم که همه عکسایی که با عشق اونجا گذاشته بودم از بین رفت.اومدم اینجا،جایی که فوتو بلاگم بود،حالا هم اینجا مینویسم و هم گاهی عکس میگذارم،اگرنوشته ای بود که باز هم از نظرات دوست داشتنی همتون لذت میبرم و اگر گاهی فقط عکس بود بدونید که اون عکس تمام درونیات من در اون موقعه،بازهم دوست دارم نظراتتون رو ببینم و بخونم و لذت ببرم.این متن رو نوشتم بیشتر برای پاییزی که تو راهه،پاییزی که خیلی دوست دارم زیر بارونش برم و سرما بخورم و بیافتم و نمیرم،بمونم همچنان تا فصلهای دیگه.

قربون همتون/صابر

Grain field & Moon

•سپتامبر 18, 2010 • نوشتن دیدگاه

Saber rad-Grain field and Moonثبت حاصل دو شات است،نمیگویم فوتو آرت،چونکه نیست.

گندم زار حاصل شاتی در مسیر جاده قزوین-رشت و ماه هم همین آسمان بالای سرم،تهران.

Windows of sorrow

•اوت 31, 2010 • 4 دیدگاه

Saber Rad-Windowsپنجره های مرده…صورتهای غمگین…بدون عشق…نا امیدی…سوگ

هرآنچه است دلمردگیست.و اما در این میان کور سوی امیدیست…باشد که

در آنجا من و معشوقه ام باشیم…معشوقه ای نه مادی…کسی که در خیالم با او

خوشم،زندگی میکنم،نفس میکشم،میمیرم،میمیریم،و چراغ پنجره ی نارنجی مان

هیچگاه خاموش نخواهد شد،هرچند مرده باشیم.

Freedom

•اوت 24, 2010 • نوشتن دیدگاه