بعد از روزها…شهرام شیدایی

دوباره میخوام گرد و خاک اینجا رو بگیرم و شروع کنم به زندگی کردن توی این خرابشده ای

که باید بسازمش دوباره،سلام.

توی این چند وقته اتفاقات زیادی افتاده که اگر بخوام همشو بگم حوصله ی خودم هم نمیکشه

به نوشتن اما مهمترینش اینه که چند روز پیش توی دانشکدمون همایش شعرخوانی برپا کردیم

،من با بقیه ی بچه های فعال دانشگاه توی این کارا،من رفتم بالا و چون دفتر شعرم همراهم

نبود یه شعر از «شهرام شیدایی»خوندم،خیلی راحت بگم که کُرکُ پرِ همه ریخته بود!

تمام انقلاب رو آسفالت کردم ولی باز هم کتابشو پیدا نکردم،این شعری هم که توی جلسه ازش

خوندم رو از تو سایتش برداشته بودم:

مردی كه در بعدازظهری ساكت
باغچه‌اش را آب می‌داد
ناگهان به ياد آورد كه مُرده .

لحظه‌ای بعد
سايه‌ها و صداهای بعدازظهر يكی می‌شوند
و يك‌ريزی فراموشی
همه‌چيز را می‌بلعد .

مانده‌ای و به دقت نگاه می‌كنی :
هيچ اثری از او نيست .

و چند روز فكرِ مرا می‌گيرد
فكرِ كسانی كه هرگز
وجود نداشته‌اند

لحظه‌ای دلم می‌خواست به شكلِ زن‌ِ سابقِ آن مرد دربيايم
از كنار او بگذرم
و مرد سراسيمه شلنگِ آب را رها كند
بدوَد
زن بايستد بگويد
بيست سال …
بيست سال …
بيست سال …
بيست سال …

زن آن‌جا می‌ايستد
اصلاً حرفی نمی‌زند
مرد با هول و هراس به تن‌ِ خود لباس‌های خود
دست می‌كشد
و سعی می‌كند باور كند .

مثلِ جريان‌ِ دو مِه
آن‌دو در هم شناور می‌شوند .

و من می‌مانم
با كاغذی كه در آن
هيچ‌وقت
هيچ اتفاقی
نمی‌افتد . □

~ توسط صابر در دسامبر 25, 2011.

2 پاسخ to “بعد از روزها…شهرام شیدایی”

  1. عجب اسم فامیل بجایی دارد این شیـــــــــــــــــــدایی !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.