Hello is my only song in these days

•ژانویه 23, 2012 • نوشتن دیدگاه

خب اینکه نمیتونم عکس بزارم اینجا،همه جا فیلتره،نفس شکیدن توی لینک زدن هم سخت شده

روزها داره میگذره و سعی تنها دلداری دروغی ایه که به خودم میدم

این روزها که تازه از شر امتحانای همیشه کوفتی ِ دانشگاه خلاص شدم دلم عکاسی میخواد

یکی از اون روزهایی میخواد که طلوع آفتاب میزنی بیرون و غروب که میشه برمیگردی خونه

خسته کوفته با کلی عکسه ریخته روی سرت،بعد تازه میشینی و لایت رووم رو باز میکنی و با همه ی

خستگی هات میبینی که چیکار کردی امروز و اگر خوب باشه کل خستگی در میره

بعد یادم میافته چقدر بد که دهن یکیو چرا سرویس نکردم،کلی میرم تو خودم و خودمو میخورم و چنتا

فحش آبدار هم به خودم میدم،بعد تنها چیزی که منو آروم میکنه میتونه یه موسیقی از یکی مثل

Evanescence باشه،مثل Hello که هیچوقت از شنیدنش سیر نمیشم و از وقتی که دوباره

پلیرم به دوران اوجش برگشته رفیقه جدا نشدنیمه

خواستم گوشه ای از این روزام رو گفته باشم.همین

 

 

 

 

بعد از روزها…شهرام شیدایی

•دسامبر 25, 2011 • 2 دیدگاه

دوباره میخوام گرد و خاک اینجا رو بگیرم و شروع کنم به زندگی کردن توی این خرابشده ای

که باید بسازمش دوباره،سلام.

توی این چند وقته اتفاقات زیادی افتاده که اگر بخوام همشو بگم حوصله ی خودم هم نمیکشه

به نوشتن اما مهمترینش اینه که چند روز پیش توی دانشکدمون همایش شعرخوانی برپا کردیم

،من با بقیه ی بچه های فعال دانشگاه توی این کارا،من رفتم بالا و چون دفتر شعرم همراهم

نبود یه شعر از “شهرام شیدایی”خوندم،خیلی راحت بگم که کُرکُ پرِ همه ریخته بود!

تمام انقلاب رو آسفالت کردم ولی باز هم کتابشو پیدا نکردم،این شعری هم که توی جلسه ازش

خوندم رو از تو سایتش برداشته بودم:

مردی كه در بعدازظهری ساكت
باغچه‌اش را آب می‌داد
ناگهان به ياد آورد كه مُرده .

لحظه‌ای بعد
سايه‌ها و صداهای بعدازظهر يكی می‌شوند
و يك‌ريزی فراموشی
همه‌چيز را می‌بلعد .

مانده‌ای و به دقت نگاه می‌كنی :
هيچ اثری از او نيست .

و چند روز فكرِ مرا می‌گيرد
فكرِ كسانی كه هرگز
وجود نداشته‌اند

لحظه‌ای دلم می‌خواست به شكلِ زن‌ِ سابقِ آن مرد دربيايم
از كنار او بگذرم
و مرد سراسيمه شلنگِ آب را رها كند
بدوَد
زن بايستد بگويد
بيست سال …
بيست سال …
بيست سال …
بيست سال …

زن آن‌جا می‌ايستد
اصلاً حرفی نمی‌زند
مرد با هول و هراس به تن‌ِ خود لباس‌های خود
دست می‌كشد
و سعی می‌كند باور كند .

مثلِ جريان‌ِ دو مِه
آن‌دو در هم شناور می‌شوند .

و من می‌مانم
با كاغذی كه در آن
هيچ‌وقت
هيچ اتفاقی
نمی‌افتد . □

از کرانه ی یک جسم که گاه روحی درونش دمیده میشود

•سپتامبر 12, 2011 • 7 دیدگاه

برای اثبات به تو

عالم را کذب میخوانم

برای خندیدنت تمام هستی ام را به دلقک سیرک میدهم

و از ابرها میخواهم ببارند

مبادا کسی اشکت را ببیند

و هنوز

لالایی هایی را که برایت حفظ کرده ام نشنیده ای

و شانه های من         گرمای شقیقه هایت را حس نکرده اند

هوای اتاق از نفست اشباع نیست

و من

آرام آرام

از نبود هوایت خواهم مُرد

نگرانم

نگرانم دیر رسیدن هایت آخر کار دستت دهند

ثانیه ها را زودتر قال بگذار

مثل تمام پسرهای شهر

که روبروی من ایستاده اند

با تمامشان سر جنگ دارم

تن به تن

خونی

از تمام مردها برایت عکس میگیرم

تا بدانی با که هستی

تمام روسپی های شهر را رنگارنگ میکنم در قاب

میخواهم برایم نشانه ای باشد

از پاکی تو

و بدان

تمام اینها برای توست.

 

 

 

و فهمیدم تمام اتفاقات میافتند

•اوت 31, 2011 • 8 دیدگاه

تمام نورهای شهر جای خود را به سایه های تیر چراغ برق

در یک شب بارانی میدهند،مریض میافتم درخانه و باران شروع میکند

به باریدن،من نیستم و” تو “از پیاده روی خیابان ما با بارانی گلبهی عبور میکنی و فقط

از عبورت عطر گَس لباست را برایم میگذاری،تمام فال های عارف(کسی که من ازش

فال میخرم)را پیر مردی یکجا میخرد و در سطل آشغال میریزد و من هنوز نیستم

صدای موسیقی از دورترین بلندگوی شهر پخش میشود و تا به این سر شهر،منطقه فقیر نشین ها

برسد همه اش را کلاغ ها خورده اند و از پس مانده اش فقط غارغارشان را برایم نجوا میکنند

خون از جوب با سرعت شسته میشود و میریزد در کثیف ترین چاه شهر،چاهی که بوی خالص

انسان نمیدهد،و من هنوز در این میان در جستوجوی بوی خالص انسانم،و تمام اتفاق ها میافتند

میافتند و من حتی نیستم که دستانم را زیرشان بگیرم که نشکنند،روی سرم خراب نشوند،اما میشوند.

نبودن صبر را به من می آموزد و من مثل یک شاگرد 8 ساله با تمامم نشسته ام و یاد میگیرم

البته گاهی دوست دارم نباشم و برگردم و نتیجه کارهایی که در نبودنم

اتفاق افتاده را یکجا ببینم،باشم و تمام آن اتفاقات را ببینم،و این دفعه صدای حسین را با تمام وجود گوش کنم

که میگوید زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم…

 

 

 

شاهزاده اندوه

•ژوئیه 31, 2011 • 10 دیدگاه

امروز رفتم نمایش “شاهزاده اندوه”
خووووووووووووووب بود،30 دقیقه زندگی کردم
افشین هاشمی ترکوند با اون مونولوگ گفتنش
این مرد دیوانست

یادمه یه بار تو دستشویی ایرانشهر دیدمش
گفتم:خوبی؟خندید سرشو انداخت پایین گفت،آره خوبم،خودش میدونه خوبه

یه جمله گفت عالی بود،این بود :
اونایی که میخندن هنوز خبر فاجعه به گوششون نرسیده.

ردیف 8 بودم صندلی 3.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.